يکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۸
ساعت : ۱۲:۰۷
کد خبر: ۱۰۱۸۹۹
|
تاریخ انتشار: ۰۱ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۰:۰۰
عبدالحمید ضیایی کارشناس در نشست ادبی «سخن عشق» گفت: نقش خیام را در اشعار حافظ نمی‌توان انکار کرد. در اشعار خیام دو چیز نیست که حافظ آن دو را به تفکرات خیامی اضافه کرده است. یکی «عشق» و دیگری «شفقت» است.
به گزارش رسانه خبری سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران، پنجمین نشست «سخن عشق»، حافظ‌خوانی، عصر روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت با حضور علاقه‌مندان و عبدالحمید ضیایی کارشناس در فرهنگ‌سرای گلستان برگزار شد.

در ابتدای جلسه ضیایی به متفاوت بودن الله و رب اشاره کرد و گفت: ما یک خدای بزرگ داریم که همان الله است که پروردگار همه دنیاست اما یک کلمه رب داریم که جنبه شخصی تر قضیه هست. در اسلام هم اینگونه است که وقتی می گوییم الحمدلله رب العالمین چنین تصور می شود که رب پروردگار دو جهان است درحالی که اشتباه است. الله پروردگار دو جهان است. شمس تبریزی اعتقاد دارد که هرکس رب خودش را دارد یعنی خدای ذهنی افراد از همدیگر متفاوت است. درنتیجه می‌توانیم بگوییم که افراد رب‌های مختلف دارند ولی یک خدا بیشتر در عالم وجود ندارد.

در ادامه با اشاره به روز بزرگداشت خیام گفتند: خیام شاعر،دانشمند و فیلسوف بزرگی بوده است و ما از خیام خیلی ناچیز می‌دانیم. خیام عنصر خیال و عاطفه را به کار گرفت و غیرقابل بازگوترین  حرف‌های عالم را به زبان شعر بیان کرد.خیام نیشابوری یکی از پدران معنوی حافظ شیرازی است.
 نقش خیام را در اشعار حافظ نمی‌توان انکار کرد. در اشعار خیام دو چیز نیست که حافظ آن دو را به تفکرات خیامی اضافه کرد: یکی عشق و دیگری نیکی و شفقت است.

در ادامه غزل شماره ۳۲ از دیوان حافظ شیرازی خوانده و شرح و تفسیر آن زیر نظر استاد عبدالحمید ضیایی انجام شد. 

1)خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست/گشادکار من اندر کرشمه های تو بست
در این بیت ابروان دلگشا به دو معنی بکار رفته، یکی پیوسته و دیگری ابروانی که باعث دلگشایی می شود. این بیت را نمی توان در مورد خدا بکار برد چرا که به معنای بیت این است ،  از وقتی که خدا شکل و حالت آن ابروان تو را رقم زد باعث شد گره از کار دل باز شود.

2)مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند ... زمانه تا قصب نرگس قبای تو بست
از وقتی روزگار گل نرگس را با آن ساقه نازک و بالطافت و آن پرنیان پوش نازنین را خلق کرد ، من بیچاره شدم.

3)ز کار ما و دل غنچه صد گره بگشود ... نسیم گل چو دل اندر پی هوای تو بست
نسیم گل از وقتی آمد و عاشق تو شد و به تو دل بست و از طرف تو گره از کار من و غنچه ها باز کرد.

4)مرا به بند تو دوران چرخ راضی کرد ... ولی چه سود که سررشته در رضای تو بست
من کاری با روزگار نداشتم، گردش روزگار مرا عاشق تو کرد ولی چه فایده که تمام امورم دست توست و تو به ما نگاه نمی کنی.

5)چو نافه بر دل مسکین من گره مفکن ...که عهد با سر زلف گره گشای تو بست
مثل نافه(بوی خوش) بر دل من گره نزن که دل من یک عهد و پیمانی با نافه مشکل گشای تو دارد که آن گره در عهد و پیمان ما مشکل ایجاد می کند.

6)تو خود وصال دگر بودی ای نسیم وصال ... خطا نگر که دل امید در وفای تو بست
من دل بسته بودم به کسی که خودش دلبسته دیگری( نسیم) بود و دل بست به تو که وفا کنی به عهدت در حالی که وفایی در باد نیست.

7)ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت ... به خنده گفت که حافظ برو که پای تو بست
از دست تو من از این شهر خواهم رفت که با خنده گفتی کسی پای تو را نبسته ، برو.

در ادامه این جلسه، غزل شماره ۳۳ خوانده شد. 

1)خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است/ چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
کسی که کنج عزلت اختیار کرده و دوست دارد تنها باشد این دیگر نیازی به تماشا ندارد و وقتی که دل هست نیازی به صحرا رفتن نیست.

2)جانا به حاجتی که تو را هست با خدا/ کآخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است
قسم به همان خدایی که نیاز به او داری یکبار هم از ما بپرس که تو چه احتیاجی داری؟
3)ای پادشاه حسن خدا را بسوختیم/آخر سؤال کن که گدا را چه حاجت است
ای کسی که در زیبایی پادشاه هستی ما تباه شدیم ، به خاطر رضای خدا از گدا بپرس که چه احتیاج دارد.
4) ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست/در حضرت کریم تمنا چه حاجت است
ما پادشاه فقیرانیم و قدرت تقاضا نداریم زیرا در حضور کریم احتیاج به تمنای چیزی نیست.
5)محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست / چون رخت از آن توست به یغما چه حاجت است
اگر قصدت جان ماست احتیاج به قصه نیست ، وقتی اسباب و متاع مال توست چه چیزی را می خواهی به یغما ببری؟
6)جام جهان نماست ضمیر منیر دوست/اظهار احتیاج خود آن جا چه حاجت است
دل روشن دوست خودش جام جهان بین است، پس احتیاج نیست که شخص تقاضای خود را اظهار کند.
7) آن شد که بار منت ملاح بردمی/ گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است
تمام شد آن زمانی که من منت شناگران و غواصان را می کشیدم، ما که گوهر به دست آوردیم دیگر نیازی به دریا نداریم.
8)ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست/احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است
وقتی دوستان حاضر باشند به دشمنان چه نیازی است؟
9)ای عاشق گدا چو لب روح بخش یار/می‌داندت وظیفه تقاضا چه حاجت است
ای عاشق گدا وقتی لب جان بخش یار وظیفه تو را می داند به تقاضا چه حاجت است؟
10) حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود    با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است
حافظ وقتی هنر باشد به همه دعواها خاتمه می دهد و نیاز به بحث و جدل با مدعی نیست.

پرسش و پاسخ مخاطبان از کارشناس برنامه بخش پایانی این برنامه بود. 


نظر شما