سه‌شنبه ۰۴ آذر ۱۳۹۹
ساعت : ۰۷:۰۱
کد خبر: ۱۱۰۹۴۵
|
تاریخ انتشار: ۳۰ مهر ۱۳۹۹ - ۱۴:۰۳
زهرا شاهی گفت: من در این کتاب سعی کرده‌ام نشان دهم که چطور کودکان با استفاده از مهارت‌های خودشان و عمل بر اساس آن‌ها می‌توانند به جنگ با اضطرابشان بروند.
چطور کودکان با استفاده از مهارت‌ها به جنگ با اضطرابشان بروند؟
به گزارش پایگاه خبری ـ تحلیلی فرهنگ وهنر،زهرا شاهی کارشناسی علم اطلاعات و دانش‌شناسی از دانشگاه تهران دارد. از آثار او در حوزه ادبیات بزرگسال می‌توان به رمان‌های «پیچ» از نشر چشمه و «درازکش در ساعت خواب» از نشر ققنوس اشاره کرد. شاهی در حوزه کودک و نوجوان فعالیت زیادی داشته ‌است. از جمله آثار او می‌توان به رمان نوجوان «کارآگاه بازی‌های یک سوسک کم‌حافظه» در نشر نردبان و رمان «رئیس باغ، مادام خل چه» در نشر زرافه اشاره کرد. شاهی برگزیده سومین دوره جایزه ادبی سپیدار در سال 1396 و نامزد کتاب سال 1397 برای رمان نوجوان «دیوبند» از نشر علمی فرهنگی شده و تاکنون کتاب‌های تصویری زیادی برای کودکان تألیف کرده ‌است. به بهانه منتشر شدن یک مجموعه چند جلدی در حوزه مهار‌ت‌های اجتماعی برای کودکان از نشر علمی فرهنگی با او گفت‌وگویی ترتیب داده‌ایم.

کتاب «مورچولک و چندتا دونه» بیشتر به همکاری و مشارکت در قالبی کودکانه پرداخته ‌است. داستان این کتاب، در واقع داستان مورچه‌­ای است که می‌­خواهد به تنهایی هشت تا دانه را به خانه­‌اش ببرد اما نمی‌­تواند. تا اینکه متوجه می­‌شود با مشارکت و کمک دوستانش مشکلش حل می‌­شود. فکر می­‌کنید این داستان چقدر می‌­تواند اهمیت مشارکت را به کودکان نشان بدهد؟
اصولا مشارکت مفهومی انتزاعی است و معمولا بچه‌ها قبل از این‌که با این مفهوم آشنا بشوند به صورت عملی تجربه‌اش می‌کنند و به شکل غریزی و طبیعی انجامش می­‌دهند.  من در این داستان سعی کردم بیشتر از این‌که بچه‌ها را به مشارکت دعوت کنم، کمک کنم که مفهوم انتزاعی مشارکت روشن بشود. طوری که بچه‌ها بتوانند فعالیت طبیعی خودشان را مشارکت نامگذاری کنند، چون این موضوع می‌تواند به تکرار این تجربه کمک کند. امیدوارم به هدف مورد نظرم رسیده باشم.

در کتاب «خجالت خوب چیزی نیست» پیامدهایی که خجالتی بودن برای کودکان دارد نشان داده شده. می­‌توانید در مورد تاثیر احتمالی این کتاب با نوع نگرشی که به مساله­ خجالتی بودن دارد، بیشتر صحبت کنید؟
خجالت کشیدن بیشتر یک راه فرار در مقابل موقعیت­‌های اضطراب­‌آور است. وقتی بچه­‌ای می­‌گوید خجالت می‌­کشم، در واقع دارد می‌گوید «می­‌خواهم از این موقعیت اضطراب­‌آور فرار کنم». به عبارتی خجالت کشیدن یک مکانیزم ناسالم حل مساله است که باعث می‌شود کودک به جای مواجهه با مساله و حل کردنش، از آن فرار کند درحالی که مشکل هم‌چنان باقی است. خجالت اجتماعی هم یکی از این مکانیزم‌هاست. من در این کتاب با این نگاه سعی کرده‌ام نشان دهم که چطور کودکان با استفاده از مهارت‌های خودشان و عمل بر اساس آن‌ها می‌توانند به جنگ با اضطرابشان بروند.
 
 بحث اعتماد کردن به افراد غیرمتخصص مسأله­ مهمی است که شاید تا حدودی در فرهنگ ما رخنه کرده. همه­‌مان نمونه‌­هایی دیده­‌ایم که افراد برای حل مشکل خودشان به‌جای مراجعه به متخصص، از دوست و آشنا و افراد عادی کمک می‌­خواهند و درواقع مسیر خودشان را دورتر می­‌کنند. در کتاب «شبتاب شب­نتاب» به این مساله با زبانی کودکانه پرداخته شده. به نظر شما وجود این کتاب‌­ها تا چه حد می‌­تواند فرهنگ جامعه را به سمت و سوی بهتر هدایت کند؟
 اینکه ما بتوانیم پرسش یا نیازمان را باکسی درمیان بگذاریم که بتواند به ما جواب درست بدهد یک مهارت خیلی ساده و اولیه است که لازمست جزو اولین مهارت‌های زندگی هرکسی باشد. نداشتن همین مهارت ساده در موقعیت‌های مختلف به ما آسیب می رساند. حتی در روابط فردی ممکن است خیلی وقت‌ها سوال یا نیازمان را با کسی مطرح کنیم که صلاحیت جواب دادن به ما را ندارد. یا مثلا، نیازها و مشکلاتی که علم باید به حل آن‌ها بپردازد را در منابع غیر علمی و حتی گاهی در خرافات جست‌وجو می‌­کنیم. و برعکس، می­‌خواهیم جهان­بینی و اعتقاد و باورهایمان را از علم دریافت کنیم. همه این‌ها یعنی گاهی وقت­‌ها ما منابع درستی برای درخواست نیازهایمان نمی‌شناسیم. با همین نگاه و به همین ضرورت بود که فکر کردم لازم است این موضوع ساده اما کلیدی تبدیل به یک داستان بشود. گرچه با یک کتاب اتفاقی نمی‌افتد اما می‌­تواند نقطه شروعی باشد برای پرداختن بیشتر به یکی از معضلاتی که جامعه کمابیش درگیر آن است.
 
در داستان «کرمولی عوض می­‌شود» به مساله­ تغییر پرداخته شده. هم از جهت پذیرش فردی هم از جهت پذیرش اجتماعی نسبت به تغییرات خواسته و ناخواسته که ممکن است برای هرکسی اتفاق بیفتد. راهکار شما برای پذیرش این تغییرات در این داستان چیست؟
 من در این داستان بیشتر از اینکه بخواهم راهکاری ارائه بدهم سعی کرده‌ام خود این تغییر را در قالب یک داستان نشان بدهم. چون کودکی سن تغییر است. ما کودک را از لحظه دنیا آمدن تا وقتی که پا به مدرسه می‌گذارد (و بعد از آن) مدام در قالب جدیدی می‌بینیم. فکر می‌کنم خودِ آشنا شدن با تغییر امکان­پذیری آن را هم فراهم می‌کند.
 


در داستان «سوسکچه که سوسک نیست» با یک مساله­ مهم انسانی روبرو هستیم. اینکه گاهی به هر دلیلی از خود واقعی­مان فاصله می‌­گیریم و خودآگاه یا ناخودآگاه، پشت نقابی پنهان می­‌شویم که دیگر حتی خودمان هم قادر نیستیم با خود واقعی­مان مواجه بشویم. به عبارتی دیگر به خودمان دسترسی نداریم بلکه سایه­‌ای از خودمان را می‌­بینیم. فکر می‌­کنید طرح این این مفهوم چقدر برای کودکان قابل درک است؟
 خیلی وقت‌ها جامعه ما را دعوت می‌کند به اینکه چیزی باشیم که واقعا نیستیم. و گاهی ما هم به دلیل فشارهای اجتماعی این را می‌پذیریم، و اتفاقا در این پذیرش معیارهای عمومی، بسیاری از توانایی‌ها و استعدادها و خلاقیت‌هایمان قربانی می‌شوند. و گاهی نگرانی از متفاوت بودن باعث می‌شود ما با خود واقعی‌مان کمتر آشنا بشویم. اما از طرفی دیگر این نوع زندگی به دلیل فاصله‌ای که با خود ما دارد ما را مدام ناراحت می‌کند. من در این داستان می‌خواستم نشان بدهم که چطور همه ما زیر پوسته‌های ظاهری خود، شکل‌های متفاوتی داریم. چون با درک این موضوع، می­توان به شکوفا شدن هرچه بیشتر فرزندانمان کمک کنیم.
 
نظر شما