دوشنبه ۰۳ تير ۱۳۹۸
ساعت : ۲۱:۰۵
کد خبر: ۶۶۹۵
|
تاریخ انتشار: ۳۰ آذر ۱۳۸۸ - ۱۶:۰۹
«شاهرخ تندرو صالح» نويسنده،شاعر و منتقد ادبي منظومه‌اي با عنوان «پرده دارِ عروج تا ملکوت» از سروده‌هاي خود را به مناسبت ايام محرم در اختيار خبرگزاري «شهر» قرار داده است كه در پي مي‌آيد.
پرده‌دارِ عروج تا ملکوت/ گريه را کرده‌ام بهانه خويش تا زنم خنده بر فسانه خويش اشک همزاد لحظه‌هاي من است همنشين خدا خداي من است خوب مي‌داند از چه دلتنگم خوب مي‌داند از چه بي‌رنگم خوب مي‌داند از چه ويرانم مانده و خسته و پشيمانم آه اي خويش لاله گون شده‌ام بارها با تو غرق خون شده‌ام اي اذان ابد مُحرّمِ تو اشک ِ زهرا(س) زلالِ زمزمِ تو همنوا با فرشتگانِ ازل در سماع ِ تو مانده دُور ِ زُحل اي کبود از غم ِ تو روي جهان ياد ِ خوب ِ تو مرهم ِ دل و جان اي تو آيينه را ترنّم نور در نيستان ِ زخم سنگ ِ صبور دست ِ سبز ِ تو رونق ِ دل و دين وامدار ِ تو اعتبار ِ يقين در دل ِ عاشقان نشسته به ناز ناز در حضرت تو غرق ِ نياز ماه در خلوت ِ تو سر به سجود آفتاب از غم ِ تو چهره کبود روح در سايه ء حرير ِ تنت مي چمد چون بهار در چمنت محو ِ حيراني ِ عدم شده است اين سکوتي که غرق ِ غم شده است اي همه خوبي ِ تو يوسف ِ چاه آسمان در نجابت ِ تو گواه خون به خون خنده کرد و گل نشکفت زانکه از غربت ِ تو هيچ نگفت حاليا ساکنان ِ صدر ِ جلال مرحمت کرده اند باز مجال تا فشانم به شوق تان پر و ُ بال بگريزم ز تخته بند ِ زوال بال ِ پروانه ء غم ِ تو شوم خاکبوس ِ مُحرّم ِ تو شوم فصل ِ اعجاز و زخم ديدن هاست فصل ِ تا بي کران رسيدن هاست بوي خون مي رسد ، شتاب کجاست ؟ تشنه ام تشنه آه آب کجاست ؟ آه از اين بودني که ما داريم رنج ِ فرسودني که ما داريم دلمان دل نبود تا بوديم خويشتن را به ياوه فرسوديم آسمانْ تيرهْ ، خاکْ فرسوده ست آبْ را زهر ِ کينه آلوده ست سايه ها سايه هاي ويراني ست وعده ها وعده ء پشيماني ست پشت ِ سر تهمت و حقارت هاست روبرو تلخي ِ اسارت هاست صوفي ِ سرخوش ِ هواي اميد! تشنه ء يوسفانه هاي اميد ! من سلام ِ توام تو ! اي همه جان اين دل ِ خسته را به خويش بخوان اين دل ِ خسته را کبود مخواه جز بر آيينه در سجود مخواه ياد ِ خوب ِ تو قبله گاه ِ دل است قبله گاه تو خانقاه ِ دل است هيچکس دست ِ ياري ام نگرفت شرم از شرمساري ام نگرفت هيچکس جز به حسرتم نرساند جز به خاک مذلّتم ننشاند اينک از خويش هم گريزانم مانده وُ خسته وُ پشيمانم مرحمت کن دلي ز ما بِسِتان جان ِ ما را به شوق ِ خويش رسان زانکه در اين سپنج ِ گُم تقدير بي فروغ تو مانده ايم اسير ما اسيران زندگي اثريم از غم ِ خويش و خويش بي خبريم در مکافات ِ فتنه گم شده ايم با مريدان ِ وهمْ همسفريم هيچکس دل به درد ِ ما ندهد در شبستان ِ ناله دربدريم تکيه بر پُشتي ِ جنون زده ايم عمر فرسودگان ِ بي هنريم از تمناي پوچ سرشاريم خرقه پوشان ِ زهد يکدگريم زين بد آهنگ ِ کج مدار ِ کبود کاش مي شد که جان به در ببريم ... باز ماه ِ رُخت به خون افتاد مرگ از دورِ خود برون افتاد بال هاي فرشتگان پژمرد عشق در دام ِ چند و ُ چون افتاد شوق در چنبرِ فسون غلتيد کوچْ در گردش ِ جنون افتاد دود ِ عود ِ فلکْ به خاک تپيد بغضْ در شور ِ ارغنون افتاد باز آيينه ات به خاک نشست راه ِ دل هاي ِ عاشقان را بست آسمان رنگ ِ کاکُل تو گرفت باغ بوي ِ گُل ِ رخ ِ تو گرفت دلم از داغ و درد مرده بيا ! باغم از وهم و غم فسرده بيا ! روح مان در عبوس ِ حسرت مُرد شوقمان در تب ِ جنون افسرد زندگي چيست ؟ماجرا شدن است ؟ يا که نيلوفرانه وا شدن است يا که آنسوي ِ آسمان خداست يا که لبخند ِ تلخ ِ خاطره هاست ؟ يا چو باري به شانه ء من و توست ؟ يا که ديوار ِ خانهء من و توست يا که تقدير و رنج ِ فاصله هاست يا طنين ِ دراي ِ قافله هاست ؟ زندگي چيست جز سرابي دور آرزو هاي ِ شهر ِ خوابي دور چيست جز طرح کهنه اي بر آب آه اي همزبان مرا درياب باغباني نبود و نيست مرا فصل هاي خدا يکي ست مرا گريه را کرده ام بهانه خويش تا زنم خنده بر فسانه خويش خويش ِ وامانده و فسون زده را رفته تا دور دست و آمده را رفته تا دور دست ها تا دور همره بنديان ِ جهل و غرور چون جنون سرخوشِ غرور و فسون شرح ِ اين سرخوش از فسانه برون همرهاني هزار شيوه وُ فن همرهاني غريبه با دل ِ من سايه در سايه در مقابل ِ من گاه اين سو و گاه آن سويند سايه هاي ِ مهيب ِ جادويند اي صدا يار باش وُ ياري کن جاي اين خسته سوگواري کن باش تا با تو وا شود دل ِ من لحظه اي بي ريا شود دل ِ من باش تا آفتاب ِ سبز ِ حيات شور بخشد مرا در اين ظلمات نور بخشد که فصل ِ وا شدن است بي صدا بودن و صدا شدن است مي توان قطره بود وا شد و رفت موج شد اوج شد رها شد و رفت بال وا کرد و رفت از اين برهوت تا خدا تا هميشه تا ملکوت همچو ياري که عشق يارش شد ياد ْ محراب ِ انتظارش شد بوي خون مي رسد شتاب کجاست ؟ تشنه ام تشنه آه آب کجاست ؟ فصل ِ اعجاز و زخم ديدن هاست فصل ِ تا بي کران رسيدن هاست دوست را عاشقانه بايد ديد زخم را بي بهانه بايد چيد مرگ سرگشته و پشيمان است هر کجا نامي از شهيدان است اي صدا يار باش و ياري کن جاي اين خسته سوگواري کن ياري ام کن که بي قرار شوم بشکفم واشوم بهار شوم کوفيان يادگار قابيلند هر کجايند اهل آن ايلند مي توان از صدايشان فهميد کينه را در سلام هاشان ديد کينه هاشان به کهنگي مشهور بنده جهل و بنديان غرور کوفه روزي که کوفه نام گرفت ننگ را شهرتي تمام گرفت زان سبب کوفيان ِ ننگ نشان مي درخشند بر سرير ِ زمان * لاله چون تکيه بر شکفتن کرد زخم را ديد و عزم ِ گفتن کرد با اذان سرخ شد به اوج رسيد قطره شد رود شد به موج رسيد روح را عطر خون به شامه شکفت شوق را فرصت ِ اقامه شکفت گفت اي با سپيده آمده ها زخم را برگزيده آ مده ها دوست را عاشقانه بايد ديد زخم را بي بهانه بايد چيد زخم سرمايه دل است هنوز فتنه ها در مقابل است هنوز زخم را ديده مي شناسد و بس خسته را دوست مي نوازد و بس آب اگر دارد آبرو از ماست اين صدا در خروش ِ او پيداست اين صدا در خروش او جاري ست رود را مقصد آبرو داري ست جوشش ِ چشمه اي که در تو رهاست شور ِ فرياد هاي پر پر ماست با شکوفايي تو همزادم با تو خواهد شکفت فريادم شور ِ دل هاي خستگان با توست دل ِ در خون نشستگان با توست تو صبوري هميشه جاري باش ! تو غروري ، اميدواري باش ! خيز تا آفتاب ِ سبز ِ حيات شور بخشد مرا در اين ظلمات نور بخشد که فصل وا شدن است بي صدا بودن و صدا شدن است سبز باش و چو موج با من باش تا بلنداي اوج با من باش در زمستان شکفتنت زيباست حرف ِ نا گفته گفتنت زيباست زخم را خوشه چين و هيچ مپرس ديدني را بين و هيچ مپرس داغ را باش اي صبور زمان باغ را باش اي غرور ِ زمان باش اي شور ِ جاودانه ء من اي تو زخمي ترين ترانه من اي تو فرياد ِ رنج ِ فاصله ها اي تو چاووش خوان ِ قافله ها اي تو آيينه شکسته من آه اي شانه هاي خسته من اي شکوفايي تو در برهوت پرده دار ِ عروج تا ملکوت خطبه زخم خواندنش از من سر به سرور رساندنش از من در اسارت شکفتنش از تو حرف ِ ناگفته گفتنش از تو با چنين شعله اي که در دل ِ ماست کي توان گفت مرگ قاتل ِ ماست ؟ وارث ِ خطبه هاي ِ سرخ ِ وجود آخرين قله را چنين پيمود عشق تا بي قراري اش را ديد بال ِ پروانه بودنش را چيد دوست را عاشقانه ديد و رسيد زخم را بي بهانه چيد و رسيد زخم تا نيزه ها سرش را برد باغبان باغ ِ پرپرش را برد عشق را بُرد و زيستن آموخت عاشقان را گريستن آموخت آفتاب آمد و سلامش کرد حرم ِ عشق را به نامش کرد آه از اين بودني که ما داريم رنج ِ فرسودني که ما داريم بودني تلخ و بي نشان و عبوس زهر خند ِ غرور ِ دقيانوس بي نشان چون کبوتران خيال چون معما و آرزوي محال زان محالي که آسمانگير است حلقه هايش طلسم ِ تقدير است زان محالي که سوخت بال ِ مرا شُست با خنده اي خيال مرا استخوان زخمي رها شدنم يادگار ِ فريب ِ ما شدنم طعنه اي تلخ و زجر ِ تشويشم آسمان مرده ام ! همان خويشم ! زندگي سايه سار ِ غم شده است مرده ريگ ِ شب و ستم شده است آسمان مرده است و اين شب ِ تار بسته با وحشت ِ هميشه قرار آه اي عشق يار باش مرا شرمسارم قرار باش مرا ! باش تا آفتاب ِ سبز ِ حيات نور بخشد مرا در اين ظلمات شور بخشد که فصل ِ وا شدن است بي صدا بودن و صدا شدن است شعله بر خرمن وجودم باش نيستم نيستم تو بودم باش بي سبب مانده ام مرا مگذار بودنم را به خويش وامگذار خيز تا باز غم خوريم اي عشق عاشقي را قسم خوريم اي عشق ! *شاهرخ تندرو صالح نويسنده،شاعر و منتقد ادبي
نظر شما