کد خبر: ۱۵۲۶۲۷

یادداشت؛

اول مهر، آغاز دوباره زندگی

مهرداد شفق

هر سال تقویم که به نخستین روز‌های مهر نزدیک می‌شود، اتفاق عجیبی در دلم می‌افتد؛ انگار زمان، آرام و بی‌صدا، دستم را می‌گیرد و مرا به سال‌هایی می‌برد که دنیا به اندازه یک حیاط مدرسه، یک نیمکت چوبی و یک کیف چرمی دو قفله بود. با همه سال‌هایی که گذشته، هنوز هم روز اول مهر برای من فقط یک تاریخ نیست؛ آغاز دوباره زندگی است، آمیخته‌ای از ترس، شادی، دلتنگی و امید.

هنوز هم دلشوره اول مهر را دوست دارم. همان دلشوره‌ای که از شب قبل، خواب را از چشم‌هایم می‌گرفت. لباس‌ها از شب قبل آماده بودند؛ روپوش آبی یا سورمه‌ای که با دقت تا شده بود، اتیکتی که روی جیبش نام و نام خانوادگی‌ام را نوشته بودند و کفش‌هایی که مادرم با عشق برقشان انداخته بود. آن لباس‌ها برای من فقط لباس نبودند؛ لباس ورود به دنیایی بودند که قرار بود خانه دومم باشد.

مادرم همیشه با لبخندی آرام می‌گفت: «مدرسه هم خانه دوم توست.» آن جمله شاید ساده به نظر می‌رسید، اما سال‌ها بعد فهمیدم چه امنیت بزرگی در دلش پنهان بود. همین چند کلمه کافی بود تا ترس کودکانه‌ام آرام بگیرد و مدرسه، برایم به جایی دوست‌داشتنی تبدیل شود؛ جایی که قرار بود رشد کنم، اشتباه کنم، یاد بگیرم، زمین بخورم و دوباره بلند شوم.

چه کسی می‌تواند صف‌های اول مهر را فراموش کند؟ صف‌هایی که هنوز هم تصویرشان در ذهنم زنده است. ناظم مدرسه با همان جدیت همیشگی، اما قلبی مهربان. بابای مدرسه با صورت آفتاب‌سوخته و نگاه صمیمی‌اش که انگار همه بچه‌ها را فرزند خودش می‌دانست. 

خواندن اسامی کلاس‌ها، دویدن بچه‌ها برای پیدا کردن دوستانشان و گریه‌های آرام کودکانی که هنوز دل کندن از آغوش مادر برایشان دشوار بود.

من هنوز آن اشک‌ها را به یاد دارم؛ اشک‌هایی که خیلی زود جای خود را به خنده و کنجکاوی می‌دادند. کافی بود معلم کلاس اول وارد شود؛ با لبخندی گرم و صدایی آرام. آن لحظه، کلاس دیگر غریبه نبود. پنجره‌ای که رو به حیاط باز می‌شد، بوی باران پاییزی، نیمکت‌های چوبی و تخته سیاه، همه با هم تصویری ساخته‌اند که گذر سال‌ها نتوانسته رنگش را کمرنگ کند.

زنگ تفریح، دنیای دیگری بود. صف آبخوری، جرعه‌های آب خنک، لقمه نان و پنیر و گاهی گردویی که مادرم با عشق در کیفم می‌گذاشت. آن لقمه‌ها شاید ساده‌ترین غذا‌های دنیا بودند، اما مزه‌شان هنوز هم از بسیاری از سفره‌های رنگین امروز شیرین‌تر است. در آن لقمه‌ها، عشق مادرانه پیچیده شده بود.

زنگ ورزش، یعنی آزادی. یعنی دویدن، خندیدن، بازی کردن و ساختن خاطراتی که هیچ‌وقت پیر نمی‌شوند. روز‌های برفی مدرسه، سرسره‌بازی در حیاط، خیس شدن دستکش‌ها، خنده‌های از ته دل و نگرانی همیشگی معلمان که مبادا کسی زمین بخورد. چه روز‌های ساده‌ای بودند و چه خوشبختی بزرگی در همان سادگی جریان داشت.

آخر وقت مدرسه هم قصه خودش را داشت. صف بستن، یکی‌یکی پشت سر هم حرکت کردن و قطاری از کنار خیابان گذشتن. احساس می‌کردیم بزرگ شده‌ایم و مسئولیت داریم. بعد هم راه خانه، با تمام خاطراتش؛ بستنی‌فروش، والاسکافروش دوره‌گرد با فلاکس سفید بزرگش، چرخ‌فلک پیرمرد مهربانی که روبه‌روی مدرسه می‌ایستاد و لبخند را میان بچه‌ها تقسیم می‌کرد.

هنوز هم کیف چرمی دو قفله‌ام را فراموش نکرده‌ام. مدادرنگی بیست‌وچهاررنگ جعبه فلزی، دفتر‌های کاهی با آن رنگ خاص و بوی کاغذشان، مداد‌هایی که با تراش فلزی کوتاه می‌شدند و پاک‌کن‌هایی که گاهی بیشتر از آنکه پاک کنند، برگه را سیاه می‌کردند. همه اینها بخشی از کودکی ما بودند؛ کودکانی که با کمترین امکانات، بزرگ‌ترین رؤیا‌ها را داشتند.

«آقا اجازه...» شاید پرکاربردترین جمله روز‌های مدرسه بود. گاهی واقعاً کاری داشتیم و گاهی فقط می‌خواستیم چند دقیقه‌ای از کلاس بیرون برویم. همان اجازه گرفتن‌های کودکانه، همان حس زرنگی، همان خنده‌های یواشکی دوستان، امروز برایم شیرین‌ترین خاطرات زندگی شده‌اند. «برپا...» و بعد احترام به معلم؛ رسمی که فقط یک دستور نبود، تمرینی برای احترام گذاشتن به دانایی بود.

امروز که سال‌ها از آن روز‌ها گذشته است، بیشتر از هر زمان دیگری می‌فهمم مدرسه فقط محل آموزش نبود؛ مدرسه، کارگاه ساختن انسان بود. جایی که دوستی را یاد گرفتیم، شکست را تجربه کردیم، موفقیت را جشن گرفتیم و فهمیدیم زندگی همیشه از کنار هم بودن زیباتر است.

شاید نسل امروز، خاطرات دیگری داشته باشد؛ کیف‌های متفاوت، کلاس‌های هوشمند، تبلت‌ها و تلفن‌های همراه. اما باور دارم هیچ فناوری‌ای نمی‌تواند جای عطر دفتر کاهی، صدای زنگ مدرسه، هیجان اول مهر، لقمه نان و پنیر مادر یا نگاه پرمهر معلم کلاس اول را بگیرد.

هنوز هم وقتی مهر از راه می‌رسد، کودک کلاس اولی وجودم بیدار می‌شود. همان کودکی که دست در دست مادر، با دلشوره‌ای شیرین وارد مدرسه می‌شد و باور داشت خانه دومی پیدا کرده است؛ خانه‌ای که در آن الفبای زندگی را آموخت؛ و امروز، پس از سال‌ها، اگر از من بپرسند زیباترین فصل سال کدام است، بی‌تردید می‌گویم: مهر؛ فصلی که بوی دفتر نو، صدای زنگ مدرسه، مهربانی معلم، دستان گرم مادرم و تمام خاطرات شیرین کودکی را با خود می‌آورد.
هنوز هم اول مهر، برای من آغاز دوباره زندگی است.

گزارش خطا
ارسال نظر
captcha
آخرین اخبار
اکران فیلم «تسخیر در تهران» در فرهنگسرای سرو
اجرای کنسرت «ستارگان گیتار ایران» در فرهنگسرای ارسباران
"تهران به روایت هنر"؛ اجرای نمایش‌های محیطی و خیابانی در هفته فرهنگی تهران
«تهران، کوچه‌های روایت» در خانه فرهنگ مهرآباد
«تهران رنگین»؛ روایت کودکانه پایتخت در فرهنگسرای ارسباران
تهران به روایت فرهنگ و هنر در فرهنگسرای ارسباران
مستند «آن مرد با اتوبوس آمد» در فرهنگسرای سرو اکران شد
«شب‌های قصه تهران» در فرهنگسرای اشراق برگزار می‌شود
سلسله نشست‌های «فلق۳» در خانه فرهنگ شیخ هادی
فراخوان دوره جدید جشنواره «مادران قصه‌گو» منتشر شد
نقالی و پرده‌خوانی «تهران قدیم» در منطقه ۱۴ برگزار می‌شود
نمایشگاه گروهی پوستر «سرزمین من» در فرهنگسرای گلستان
مطالعه گروهی کتاب «کولی کنار آتش» در کتابخانه علامه امینی
نگاهی به اندیشه‌های مولانا در کتابخانه رحماندوست
سی‌وچهارمین نشست ادبی «سما سرو» در فرهنگسرای سرو
ویژه‌برنامه‌های هفته تهران در منطقه ۱۴ برگزار می‌شود
مسابقه عکاسی «تهران در قاب جنگ» برگزار می‌شود
«پاتوق حافظ‌خوانی» در فرهنگسرای اشراق برگزار می‌شود
«هفته تهران»؛ هنر به فضا‌های عمومی پایتخت می‌آید
«زیر بادگیر» میزبان کارگاه آشنایی با نقاشی پشت شیشه می‌شود
«جهاد مقدس» در هفته دفاع مقدس معرفی شد
بازگشت بلک‌باکس «داوود رشیدی» به چرخه اجرا
آیین سالگرد تدفین شهدای گمنام دانشگاه شاهد برگزار می‌شود
ویژه‌برنامه روز بزرگداشت مولانا در فرهنگسرای رسانه
خانواده شهید «سیروس مرادی»، میزبان نوجوانان منطقه ۱۱ می‌شود