يکشنبه ۱۴ آذر ۱۴۰۰
ساعت : ۰۷:۵۰
کد خبر: ۱۱۸۸۵۹
|
تاریخ انتشار: ۰۷ مهر ۱۴۰۰ - ۱۳:۱۹
نوستالژی‌های ماندگار دهه شصتی‌ها
حال که زنگ مدرسه‌ها به صدا درآمده، ما دانش‌آموزان دهه شصت نیز دلتنگ ایام مدرسه شده‌ایم. دلتنگ دل‌‌خوشی‌هایی که روزی آن را در چاردیواری دلمان قاب گرفتیم .
از دفترهای سیاه و سفید تا لیوان‌های تاشوبه گزارش پایگاه خبری تحلیلی فرهنگ و هنر، با آمدن پاییز شور و حال خاصی در کل شهرها ایجاد می‌شد، چرا که پائیز فصل آغازمدرسه‌هاست. آغاز فصل آموختن، یاد گرفتن و دانایی. مهرماه با شروع مدرسه‌ها حال و هوای دیگری پیدا می‌کند ولی اکنون ۲ سال است که کرونا ویروس بر همه چیز سایه انداخته و شروع متفاوتی را برای بچه مدرسه‌ای‌ها رقم زده است.  

ولی فصل درس و مدرسه هر طور که شروع شود چه با کرونا ویروس و درس خواندن آنلاین و مجازی و چه به صورت حضوری و با شعر« همشاگردی سلام»، برای ما بروبچه‌های قدیمی دهه شصت همواره فصل ناب شکفتن بوده و هیچ‌وقت خاطرات ما از آن سال‌ها کهنه نمی‌شود. بلکه هر سال به یاد آن سال‌ها گل لبخند بر لب‌هایمان می‌شکفد و دلتنگ روزهای مدرسه می شویم.

دلتنگ دل‌ خوشی‌های کودکانه‌‌مان که روزی آن را در چهاردیواری دلمان قاب گرفتیم  تا امروز که برگ‌های روزگار ورق خورده است و ما فاصله گرفته‌ایم از روزهایی که تمام خاطرات و عشقمان کتاب‌های دبستانمان بود و امروز که با دیدن عکسی در فضای مجازی، بوییدن کتاب‌های درسی جدید، دیدن لوازم‌التحریرهای رنگ به رنگی که دانش‌آموزان را سر ذوق می‌آورد.

برای درس خواندن، بهانه‌ای شود برای ما تا دوباره سراغ خاطرات و نوستالژی‌هایمان برویم در کتب درسی ابتدایی و شاید بهتر است، بگویم در کتب درسی دهه شصت‌ لوازم‌التحریر ما  دانش‌آموزان دهه  شصت مثل حالا پر از رنگ و لعاب نبود.

00ما در شهریور ماه از خرید کیف و لوازم‌التحریر خارجی ذوق نمی‌کردیم، یعنی اصلا نوشت‌افزار خارجی نبود که ببینیم پدر و مادرها برایمان می‌خرند تا ذوق بکنیم یا نه، ما فقط یک نوع دفتر داشتیم که آن هم دفترهای کاهی تعاونی بود که رویش نوشته شده بود "تعلیم و تعلم عبادت است" و هر سال  نیز همان دفتر تعاونی را نیز نمی‌خریدیم چون دفترهای سال قبل که برگ‌هایی از آن سفید مانده بود را استفاده می‌کردیم و البته برای خرید انواع کتاب کمک آموزشی نیز با دوستانمان مسابقه نداشتیم.

تو دوست دهه شصتی‌ام بیا خیالت را به خیالم گره بزن تا گل‌بوته‌های خیالمان را به پرواز در آورده خاطرات و نوستالژی‌هایمان را از فراسوی زمان به حال بیاوریم.

بیا خاطراتمان را ورق بزنیم، خاطراتی که هر چند با یادآوری آنها دلتنگ روزگار گذشته و ساعت‌ها محو این خاطرات می‌شویم اما به هر حال می‌دانیم این‌ها بخشی از گذشته ما را تشکیل می‌دهند.

نان بابا و محبت مامان

در کتاب‌های درسی ما بابا و مامان جزو اولین کلماتی بودند که یاد گرفتیم، مهر بابا را وقتی که نان می‌داد آموختیم و محبت مادری را از مادرِ اکرم یاد گرفتیم؛ آنجا که اکرم سه روز بیمار بود و مادر با مهر و محبت تمام نشدنی خود از او مراقبت می‌کرد و از همان آش کشکی که برای اکرم درست کرده بود تا خوب شود آموختیم که چگونه حرف (ش) و (ک) را بر لوح سفید کاغذ نقش بزنیم.

جلوتر که رفتیم  با کوکب خانمِ مهمان‌نواز و پاکیزه‌ای  آشنا شدیم  که همسایه اکرم خانم بود و همه شیفته‌ مهمان‌نوازیش بودند، چرا که او همیشه سطل شیر را در جای خنک نگه می‌داشت و پنیر و ماست محلی در سفره جلوی میهمانان می‌گذاشت تا از خوردن غذای سالم محلی لذت ببرند.

باران و تصمیم کبری

آن مرد بارانی نیز در خاطرمان است که با آمدنش  یک صدا می‌خواندیم "آن مرد در باران آمد" و البته باران کتاب کبری را خیس کرد و او وقتی کتابش را که از گزند باد و باران در امان نمانده بود در حیاط پیدا کرد تصمیم گرفت دیگر دختر منظمی باشد و تصمیم کبری باعث شد ما نیز مواظب کتاب و دفترمان باشیم.

از دفترهای سیاه و سفید تا لیوان‌های تاشو

ریزعلی و فداکاری او

ما هنوز با باران درس‌های دیگری داشتیم، باران  با ترانه و با گوهرهای فراوان این بار بر بام خانه و مدرسه‌مان می‌خورد تا ما گردش یک روز دیرین در جنگل‌های گیلان را همیشه به یاد داشته باشیم و باز باران بود که زمین‌های کشاورزی ریز علی را آبیاری می‌کرد تا او محصول پر برکتی داشته باشد و غروب یکی از روزهای سرد پاییزی که خورشید در پشت کوه‌های پر برف یکی از روستاهای آذربایجان فرو رفته بود و ریزش کوه جان مسافران قطار را تهدید می‌کرد، ریزعلی  لباس‌هایش را از تن در آورده آتش بزند تا بدین وسیله مسافران را از حادثه خبر کرده و جان آنها را نجات دهد.

آن روزها ریزعلی خواجوی قهرمان قصه‌های ما بود وقتی فداکاری ریزعلی را می‌خواندیم فکر می‌کردیم این گونه فداکاری‌ها فقط مختص کشورماست ولی در درس‌های بعدی با پطرس، کوچک مردی بزرگ در آن سوی دنیا آشنا شدیم که انگشتش را در سوراخ سد نگه داشته بود تا سیل روانه روستا نشود اما دست پطرس کرخت شده بود.

از دفترهای سیاه و سفید تا لیوان‌های تاشو
صد دانه یاقوت

وقتی الفبا را یاد گرفتیم و شروع به خواندن کردیم یکی از اولین شعرهایی که می‌خواندیم شعر" من یار مهربانم" بود آنجا که می‌خواندیم " من یار مهربانم ، دانا و خوش بیانم ، گویم سخن فراوان با آنکه بی‌زبانم"

وقتی یار مهربان می‌خواست عظمت خداوند را به زبان کودکی به ما بگوید، دست به دامن مصطفی رحماندوست شد و از زبان او درس "انار صد دانه یاقوت" را یادمان داد و گفت: صد دانه یاقوت، دسته به دسته، با نظم و ترتیب یکجا نشسته، یاقوت‌ها را پیچیده با هم در پوششی نرم پروردگارم".

خوشا به حالت ای روستایی

این روزها که آلودگی هوا همه را به شدت آزرده خاطر می‌کند و انواع بیماری‌ها را به دنبال دارد ما دلمان برای سادگی و صمیمیت روستا و آب و هوای خوش ان تنگ شده و به یاد دوران مدرسه مان

به فرزندان روستا می‌گوییم "خوشا به حالت ای روستایی، چه شاد و خرم چه باصفایی" و به او می‌گویم "در شهر ما نیست جز دود ماشین، جز داد و فریاد، خوشا به حالت که هستی آزاد " و باز دلتنگی‌هایمان تمامی ندارد، چرا که ما نیز می‌خواهیم همچون پرنده سبکبال در هوای خوش اردیبهشتی روستا قدم بزنیم.

ما که در یک شهر درس می‌خواندیم بقیه شهرها را نمی‌شناختیم و نمی‌دانستیم آنها در کجاها زندگی می‌کنند ولی وقتی با کتاب‌هایمان دوست شدیم در درس‌های بعدی خواندیم  مردم میهن ما در کوهستان‌ها، دشت‌ها و در کنار دریاها زندگی می‌کنند و البته هر کجا که باشند ایرانی هستند و برای همیشه به خاطر سپردیم که ایران عزیزمان را همچون جان خویشتن گرامی بداریم و بگوییم "خوب و عزیزی ایران زیبا، پاینده باشی ای خانه ما، در هر کجایت خون شهیدان پیوسته جاری است ای خاک ایران."

شعر زیبای ملک‌الشعرای بهار

جدا شد یکی چشمه از کوهسار، به ره گشت ناگه به سنگی دچار ... یکی از شعرهایی بود که ملک‌الشعرای بهار را با این شعر شناختیم و او چه زیبا در درس‌های بعدی ما را به تلاش و کوشش توصیه کرد آنجا که گفت "ز کوشش به هر چیز خواهی رسید، به هر چیز خواهی کماهی رسید. "

وقتی داستان ۲ کاجی که خارج از ده در کنار خطوط سیم پیام روییده بودند را خواندیم دلمان به حال کاجی که ریشه‌هایش از خاک بیرون بود سوخت و آن موقع بود که قدر دوستی‌هایمان را دانستیم، چرا که ما چون کاج سنگدل نبودیم که چند روز تحمل دوستش را نداشت و عاقبت خودش نیز با تبر تکه‌تکه شد.

از دفترهای سیاه و سفید تا لیوان‌های تاشو

حسنک کجایی/ دل‌خوشی زاغ با قالب پنیر

ما مسوولیت‌پذیری را از حسنک آموختیم آنجا که درس "حسنک کجایی " را خواندیم و دانستیم حسنک پسر بچه روستایی بود که مسوولیت نگهداری از حیوانات خانه‌شان را بر عهده داشت و به خوبی از عهده این مسوولیت بر می‌آمد، اما او یک روز هنگام بازگشت از مدرسه دیر کرده بود و حیواناتی که دلتنگش شده بودند سراغ او را می‌گرفتند به جز زاغی که سرخوش از پیدا کردن قالب پنیری بود که می‌خواست روی شاخه درختی بزم خود را کامل‌تر کند اما روباه مکار با تملق و چاپلوسی زاغ را فریب داد و زاغ دهانش را برای آواز خواندن بی‌موقع باز کرد و شد آنچه که نباید می‌شد.

لعنت بر دهانی که بی‌موقع باز شود


همچنان که زاغ دهانش را برای آواز خواندن باز کرده بود تا روباه مکار پیروز این میدان باشد، لاک پشت و ۲ مرغابی نیز بودند که در یک آبگیر زندگی می‌کردند و در اثر خشکسالی تصمیم گرفتند با لاک پشت به جای دیگر بروند و او را به وسیله تکه چوبی که به دندان گرفته بود به آسمان ببرند به این شرط که اصلا حرفی نزند، ما می‌دانستیم که لاک پشت طاقت ندارد و بی‌موقع دهانش را باز کرده و سقوط می‌کند و صد البته چنین شد و آن موقع بود که ما یک صدا می‌گفتیم "لعنت بر دهانی که بی‌موقع باز شود."
 
از دفترهای سیاه و سفید تا لیوان‌های تاشو

کارت‌های صدآفرین

ما دهه شصتی‌ها هیچ وقت کارت‌های صد آفرین و هزار آفرین را فراموش نمی‌کنیم که خانم معلم مهربان در دفترهایمان می‌چسباند و چه ذوقی می‌کردم وقتی پدرم برای هر کارت صد آفرین 20 تومان به من جایزه می‌داد و من سرمست از شادی کودکانه انگار فتح بزرگی کرده بودم و  ۲۰ تومان خود را به رخ  بقیه خواهرها و برادرانم می‌کشیدم.

کارت صد آفرین‌هایمان را جمع می‌کردیم  تا وقتی که تعداد آنها بیشتر شد یک جایزه دیگر هم دریافت کنیم و جمله نوشته شده زیر کارت‌های صد آفرین را نیز هنوز در ذهن داریم که نوشته بود  " من با سلاح درسم ، با رهنمود قرآن، میرم به جنگ دشمن "

رادیو دوست صبحگاهی ما بود هر روز صبح  که می‌خواستیم به مدرسه برویم  ساعت ۶:۴۰ تا ۷ صبح رادیو برنامه "بچه‌های انقلاب"  را پخش می‌کرد و ما همزمان با گوش دادن به این برنامه آماده رفتن به مدرسه  بودیم و البته ظهر هنگام برگشتن از مدرسه با سوار شدن به  چرخ و فلک‌های دم مدرسه نیز تمام خستگی‌های درس و مدرسه از یادمان می‌رفت.
 
از دفترهای سیاه و سفید تا لیوان‌های تاشو

لیوان‌های تاشو

 بازی‌ها و دل مشغولی‌های ما مانند بروبچه‌های امروز در پشت سیستم‌های کامپیوتری یا گوشی‌های هوشمند یا گیم نت‌ها نبود، بازی‌های ما پر از سرو صدا و خنده‌های کودکانه بود. بازی های وسطی، هفت سنگ ، پیل دسته و تیله بازی بود، یادش به خیر باد با آب و مایع ظرفشویی کف درست کرده، در لوله خالی خودکار بیک فوت می‌کردیم تا حباب درست شود. با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تار عنکبوت درست می‌کردیم و البته باید گفت ما هم برای خودمان مخترعی یا مکتشفی بودیم.

موقعی که مدرسه می‌رفتیم  نیمکت‌های یک نفره نداشتیم که دور از هم بنشینیم، میز و نیمکت‌های ما چوبی و سه نفره بود که موقع امتحانات یکی از ما پائین می‌رفت و ۲ نفر دیگر روی نیکمت به سوالات پاسخ می‌دادیم و یک کیف وسط می‌گذاشتیم تا مبادا ورقه همدیگر را ببینیم.

مدرسه‌های ما پر بود از تفریحات سالم و چه ذوق مرگ می‌شدیم برای داشتن خط‌ کش‌های متحرک و چقدر هیجان داشتیم برای عکس برگردان‌هایی که محکم بر روی مچ دست خود می‌کوبیدیم تا عکس آن روی مچ دست بیفتد و بعد ۲ تا خط می‌کشیدیم و می‌شد ساعت مچی.

لیوان‌های قرمز رنگ تاشو دوران مدرسه نیز خاطرات خاص خود را دارد. ما بچه دبستانی‌ها باید این لیوان مخصوص خود را حتما به مدرسه می‌بردیم، یک نفر به نام مامور آب خوری در مدارس بود  که اسم دانش‌آموزانی را که بدون لیوان آب می‌خوردند را می‌نوشت برای همین هر کدام از ما بروبچ مشتری این لیوان‌ها بودیم.

طمع تلخ جنگ

در کنار همه این خاطرات و نوستالژی‌ها ما دانش‌آموزان دهه شصت، دانش‌آموزان روزهای سخت هستیم، ما با همه دلخوشی‌های کودکانه‌مان قد کشیدیم دوران مدرسه ما با ترس و اضطراب روزهای جنگ گذشت، ما نسل متفاوتی از همه نسل‌های کودکان ایران زمین هستیم، جنگ یک پدیده شوم است که خدا نکند هیچ کودکی و هیچ دانش‌آموزی طعم تلخ جنگ را بچشد و وقتی وارد گلستان علم و دانش می‌شود ترکش‌های نابرابر جنگ روحش را بیازارد، اما دشمن بعثی روح و جسم ما را آزرد ما نمی‌دانستیم  آیا فردا همه همکلاسی‌ها، هم‌شاگردی‌ها و معلم خوبمان را می‌بینیم چون هر لحظه شهرهایمان در وضعیت قرمز بود و بمباران می‌شد.

برخی معتقدند ما بچه‌های دهه شصت نسل سوخته‌ایم، می‌گویند ما کودکی نکردیم ما بچه‌های روزهای سخت بودیم و همه دوران کودکی ما با صدای آژیرهای قرمز و پر از استرس‌ها و دلهره‌هایی گذشت که دشمن بعثی بر ما تحمیل می‌کرد.

درس خواندن ما با زیاده‌خواهی‌های دشمن زبونی همراه شد که فتح چند روزه میهن اسلامی‌مان را در سر می‌پروراند و پدران و برادران ما برای دفاع از این آب و خاک از هیچ کوششی دریغ نکردند  تا ما همچنان به عشق وطنمان درس بخوانیم و در همان سال‌های آتش و خون بود که معلم‌هایمان در قاب تصویری تلویزیون برایمان درس می‌دادند و ما گاهی فکر می‌کردیم که آقا معلم یا خانم معلمی که در تلویزیون با ما حرف زده و درس می‌دهند ما را می‌بیند و ما نیز می‌توانیم با او حرف زده و اشکالات درسی خود را از او بپرسیم. اما بعدها متوجه شدیم که آنها ما را نمی‌بینند و حرف‌هایمان را نمی شنوند و فقط ما از طریق تلویزیون آنها را می‌بینیم.

 ما پس از نوشتن مشق‌هایمان می‌گفتیم، فردا چه کسی دفتر مشق شبم را خط خواهد زد.

از دفترهای سیاه و سفید تا لیوان‌های تاشو

انشاء نوشته‌های مشترک

" به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا، شهدایی که با خون خود درخت اسلام را آبیاری کردند" این  جمله مقدمه  مشترک همه انشاهای ما دانش‌آموزان دهه شصت بود و ما هر شهیدی که به شهرمان می‌آمد همراه با مادر، پدر خواهر و برادرهایش گریه می‌کردیم.

ما روزهای ترس و دلهره‌آوری را تجربه کردیم وقتی سر کلاس‌های درس وضعیت قرمز اعلام می‌کردند دوان دوان خود را به سنگر مدرسه می‌رساندیم، شنیدن آژیر قرمز از رادیو و تلویزیون از بلندگوی مدرسه کابوس ما شده بود و ما می‌ترسیدیم از موشک‌های صدام بعثی و هر روز چشم به در می‌دوختیم تا بدانیم پدرانمان کی از جنگ بر می‌گردند.

از دفترهای سیاه و سفید تا لیوان‌های تاشو
خنده‌ای‌ از سر شوق

در اواخر دهه  شصت اسرا که برگشتند ما از ته دل شاد شده و خندیدیم دهه‌های فجر مدرسه‌هایمان را تزئین می‌کردیم.

ما دانش‌آموزان قانعی بودیم، قلک‌های پلاستیکی سبز و نارنجی به شکل تانک و نارنجک  توزیع کرده بودند و ما این قلک‌ها را با پول‌های خرد یک تومنی و ۲ تومنی پر می‌کردیم تا برای کمک به رزمندگان به جبهه‌ها فرستاده شود.

بعد از کتاب‌های درسی، دل‌مشغولی‌هایمان در کارتون‌های سیاه و سفیدی خلاصه می‌شد که بیشتر از ۲ شبکه تلویزیونی وجود نداشت‌، ما بچه‌های کارتون‌های سیاه و سفید بودیم و البته در کنار کارتون‌ها بعضی از فیلم‌های بزرگترها را نیز تماشا می‌کردیم.

عروسک‌های هادی و هدی، کارتون "دختری به نام نل"، " حنا در مزرعه" ، "پسر شجاع" ، هاچ زنبور عسل و"خونه مادربزرگه" و چند دیگر کارتون دیگر و فیلم‌هایی مثل "سلطان و شبان "، "جنگجویان کوهستان"، "سال‌های دور از خانه" که به اسم "اوشین" شناخته شده بود  از دوست‌ داشتنی‌ترین فیلم‌ها و کارتون‌های این ۲ شبکه بود.کارتون‌هاى دوست‌ داشتنى و داستان‌هایى که هرگز از ذهن ما محو نخواهند شد. کارتون‌هایى که هم دلنشین بودند، هم آموزنده، کارتون‌هایی که بچه یتیم‌ها قهرمان‌هایش بودند و البته بعضى‌هایشان سریالى بودند و ۶ ماه تا یک سال طول مى‌کشید تا به پایان برسند.

ما بروبچه های آن زمان نه موبایل داشتیم، نه لب‌تاپ و نه تبلتی که با آن پز مد روز بودن بدهیم ،چیزی به نام  اینترنت و فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی نداشتیم که بتوانیم در شبکه‌های اجتماعی همدیگر را لایک بکنیم یا استیکر بفرستیم، ما به جای استیکر فرستادن‌ها به خانه‌های همدیگر می‌رفتیم و دور هم جمع شده با هم درس خوانده و تلویزیون می‌دیدم. تلویزیونی که فقط ۲ شبکه داشت، شبکه یک و ۲ که البته سیاه و سفید بود.
از دفترهای سیاه و سفید تا لیوان‌های تاشو
آقای حکایتی و دیدنی‌ها

ما بر و بچه‌های دهه شصت در تلویزیون‌های سیاه و سفیدمان ۲ تا خانم مجری خوب و مهربان داشتیم خانم خامنه و خانم رضایی که از قاب جادویی تلویزیون همیشه به ما درس مهربانی می‌دادند، آنها بخش جدایی‌ناپذیر نوستالژی‌های ما بچه‌های دهه شصت هستند.

در این ۲ شبکه سیاه و سفید آقای حکایتی هم برای ما دهه شصتی‌ها حکایت‌ها داشت، او که با آواز می‌خواند " یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود روبه روی بچه‌ها قصه‌گو نشسته بود، قصه‌گو قصه می‌گفت، قصه شاه و پری "

 از دفترهای سیاه و سفید تا لیوان‌های تاشو

بعد از دیدن و شنیدن حکایت‌های آقای قصه‌گو، آقای ایمنی درس صرفه‌جویی می‌داد و با خواندن شعر آهنگین" امروز درس چی داریم، درس ایمنی داریم شما بگو ببینم فرزند نازنینم، هرگز نشه فراموش لامپ اضافه خاموش" می‌آموخت همیشه باید لامپ اضافی خاموش باشد.

آقای دیدنی‌ها نیز هر شب جمعه برایمان  دیدنی‌های جدید می‌آورد، برنامه  دیدنی‌ها بخش‌های متنوعی داشت که برای مردم خیلی جذاب بود. در دوران بمباران و آژیرکشان این برنامه پخش می‌شد و در هیاهوی زندگی همراه با جنگ مردم دقایقی را با این برنامه احساس شادی پیدا می کردند.

بر اساس این نوشته از خبرنگار فارس، در آخر خاطرات و نوستالژی‌های دهه شصت تمام شدنی نیست و مهرماه که از راه می‌رسد بوی خیلی چیزها نیز به مشام می‌رسد، بوی کتاب و دفترهای تازه جلد شده، بوی لباس‌های تازه دوخته و خرید شده  و لوازم‌التحریرهایی که هر کدام از آنها بوی تازگی دارند و آماده خط خطی شدن هستند.

نظر شما